تبليغاتX
ساکن شهر غم - حرمت عاشقی

ساکن شهر غم

هرچه می خواهم غمت را در دلم پنهان کنم سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

      

حیفه فردا که تموم کوچه ها و باغا سبزند

یه عالم پرنده اینجا از غم وغصه بلرزند

 

چقدر خوبه دوباره روزای آخر اسفند

روی هرلبی بشونیم دو سه تا غنچه لبخند

 

دوباره بهار میاد و باز همون حرف همیشه

اگه دلخوشی نباشه هیچ کجا بهار نمیشه

 

روزای آخر اسفند دوباره صحبت عیده

خوش به حال اون دلی که پیش گلها روسفیده

 

سرزمینمون اگر چه پر آدمای تنهاست

اما خونه ی قشنگ بهترین دلهای دنیاست

 

اینجا آدما اگر چه فکر لحظه های تازند

دلشون می خواد برای همه تازگی بسازند

 

نذاریم بهار بیاد و تنگها بی ماهی بمونند

همه ی دنیا می دونند اهل اینجا مهربونند

 

نذاریم که آسمونی زیر بار غصه خم شه

نذاریم حتی یه ذره حرمت عاشقی کم شه

 

تو همین لحظه ی زیبا کاش با هم قرار بذاریم

تا بهار نیومد از راه دلی رو به دست بیاریم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت10:49توسط یونس | |