تبليغاتX
ساکن شهر غم - وعده ی دیدار

ساکن شهر غم

هرچه می خواهم غمت را در دلم پنهان کنم سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

 

 

مانده نگاهم به دل پنجره

تر شده از هجرت تو خاطره

 

کوچه پر از حسرت پروانگیست

خانه تهی از نفس زندگی است

 

بی تو دلم نیمه شبی سوی دشت

پر زد و آواره شد و بر نگشت

 

لذت بیداری یلدا تویی 

تازه ترین رنگ تمنا تویی

 

چشم تو آغاز پریشانیم

هجرت تو علت ویرانیم

 

گرد سفر بر سر و رویت نشست

عهد تو و حرمت دل را شکست

 

گفته ولی دست بد سر نوشت

وعده ی دیدار من و تو بهشت 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت20:31توسط یونس | |