تبليغاتX
ساکن شهر غم - دود می خیزد

ساکن شهر غم

هرچه می خواهم غمت را در دلم پنهان کنم سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

 

دود می خيزد

 

دود می خيزد ز خلوتگاه من.

كس خبر كی يابد از ويرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

كی به پايان مي رسد افسانه ام؟

 

دست از دامان شب برداشتم

تا بياويزم به گيسوی سحر.

خويش را از ساحل افكندم در آب،

ليك از ژرفای دريا بی خبر.

 

بر تن ديوارها طرح شكست.

كس دگر رنگی در اين سامان نديد.

از درون دل به تصوير اميد.

 

تا بدين منزل نهادم پای را

از در ای كاروان بگسسته ام.

گر چه می سوزم از اين آتش به جان،

ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

 

تيرگی پا مي كشد از بام ها:

صبح می خندد به راه شهر من.

دود می خيزد هنوز از خلوتم.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت22:45توسط یونس | |