تبليغاتX
ساکن شهر غم - غمی غمناک

ساکن شهر غم

هرچه می خواهم غمت را در دلم پنهان کنم سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

 

غمی غمناك

شب سردی است، و من افسرده.

راه دوری است، و پايی خسته.

تيرگی هست و چراغی مرده.

 

می كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه ای از سر ديوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فكر تاريكی و اين ويرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهانی.

 

نيست رنگی كه بگويد با من

اندكی صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

وای، اين شب چقدر تاريك است!

 

خنده ای كو كه به دل انگيزم؟

قطره ای كو كه به دريا ريزم؟

صخره ای كو كه بدان آويزم؟

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمی غمناك است.

((سهراب سپهری))

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت10:55توسط یونس | |