تبليغاتX
ساکن شهر غم - یک فکر دیگر

ساکن شهر غم

هرچه می خواهم غمت را در دلم پنهان کنم سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

 

               

                 یک فکر دیگر

امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم    

گلدان زرد یاد را با تو معطر می کنم

تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست

ناچار این پرواز را این بار باور می کنم

یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من

به احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم

یک شب اگر گفتی برو دیگر زدستت خسته ام

آن شب برای خلوتت یک فکر دیگر می کنم

صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن

من هم ضریح عشق را غرق کبوتر می کنم

شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو

یک روز من این شعر را تا آخر از بر می کنم

گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من

اما چنان دیوانه ام که با غمت سر می کنم

زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت

با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر می کنم

+نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت14:58توسط یونس | |