تبليغاتX
ساکن شهر غم

ساکن شهر غم

هرچه می خواهم غمت را در دلم پنهان کنم سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

 

غمی غمناك

شب سردی است، و من افسرده.

راه دوری است، و پايی خسته.

تيرگی هست و چراغی مرده.

 

می كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه ای از سر ديوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فكر تاريكی و اين ويرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهانی.

 

نيست رنگی كه بگويد با من

اندكی صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

وای، اين شب چقدر تاريك است!

 

خنده ای كو كه به دل انگيزم؟

قطره ای كو كه به دريا ريزم؟

صخره ای كو كه بدان آويزم؟

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمی غمناك است.

((سهراب سپهری))

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت10:55توسط یونس | |

 

محبت

نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم

دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من

اما نميدانم چرا دارم حسادت ميكنم

گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم

شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت ميكنم

رفتم كنار پنجره ديدم تو را با ديگري

چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم

من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري

دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم

تو التماسم مي كني جوري فراموشت كنم

با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم

گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي

رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم

((مريم حيدر زاده))

+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت11:53توسط یونس | |