تبليغاتX
ساکن شهر غم

ساکن شهر غم

هرچه می خواهم غمت را در دلم پنهان کنم سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

 

خلوت يك شاعر

کاش در دهكده عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی يود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم ميكرديم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب

روی شفاف ترين خاطره مهمانی بود

کاش دريا کمی از درد خودش کم می کرد

قرض می داد به ما هرچه پريشانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ داديم

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست

کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چه قدر شعر نوشتيم برای باران

غافل از آن دل ديوانه که بارانی بود

کاش سهراب نمی رفت به اين زودی ها

دل پر از صحبت اين شاعر کاشانی بود

کاش دل ها پر افسانه ی نيما می شد

و به يادش همه شب ماه چراغانی بود

کاش اسم همه دخترکان اينجا

نام گلهای پر از شبنم ايرانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

غرق اين زندگی سنگی و سیمانی بود

کاش دنیای دل ما شبی از اين شبها

غرق هر چيز که مي خواهی و مي دانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعايی بكنيم

راز اين شعر همين مصرع پايانی بود

+نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت12:11توسط یونس | |