|
سلام به همگي اميدوارم حالتون خوب باشه
از همه ي كساني هم كه اومدند و نظر دادند ممنونم حالا بريم سراغ شعر آري آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست
شاید سلام
امروز که دوباره دلم گرفته است وهوای نوشتن به سرم زده است دوباره می نویسم. می نویسم که از غم وتنهایی فرار کنم می نویسم تا شاید اشکهایی که پشت پلک ها پنهان شده اند همچنان پنهان بمانند و تنهاییم را فریاد نکشند. دیگر از این زندگی یکنواخت وازاین روزگار نامرد خسته شده ام و می خواهم بدانم در دنیایی که انسان نمیتواند به خودش هم اعتماد کند چرا من به کسی که اسمش را دوست گذاشته بودم اعتماد کردم به راستی چرا من باید در میان چنین افرادی زندگی کنم... رفیق بی وفارا کمتراز دشمن نمی دانم شوم قربان آن دشمن که بویی ازوفادارد
گفتي كه به احترام دل باران باش باران شدم و به روي گل باريدم. گفتي كه ببوس روي نيلوفر را به عشق تو گونه هاي او بوسيدم. گفتي كه ستاره شو دلي روشن كن من هم چون گل ستاره ها تابيدم. گفتي كه براي باغ دل پيچك باش بر ياسمن نگاه تو پيچيدم. گفتي كه براي لحظه اي دريا شو دريا شدم و ترا به ساحل ديدم. گفتي كه بياد لحظه اي مجنون باش مجنون شدم و ز دوريت ناليدم.
سلام خوبین منم خوبم دیروز یکی ازدوستامو (عباس) دیدم که هم دستش شکسته هم دلش چندتا شعر برام خوند که به نظرم جالب اومد گفتم شما هم بدونید که آدم دل شکسته چه شعرایی می خونه.
((شمع اگر سوخت پروانه ای داشت من چه داشتم که سوختم)) هنوز در پس شبها ندیده ام خورشید هنوز شعله ی غم ها زبانه می گیرد ولی به بودن با تو نمی دهند نوید ! ببین که آرزوی لحظه ای تو را دیدن میان قطره ی اشک دو چشم من خشکید هزار بار گذشتی ز عشق اما من دمی به با تو رسیدن نکرده ام تردید گرفت بغض غریبی گلوی زخمی من و بوی تند خزان در صدای من پیچید به زیر سایه ی عشقت شروع شد پرواز ببین کنون تب عشقت مرا به خاک کشید بهار سبز صدایت به دشت گونه ی من ترانه ای ز سکوت از هوای باران چید ولی هنوز غروب است پیش روی من و آخرین ورق زندگی سفید سفید.....
نگو ز یاد برده ای مرا ، دیر است نگو ، که بی تو دل از طعم زندگی سیر است نمی رسم به تو ای رهسپار بی احساس به پای تک تک درها که قفل و زنجیر است تو را چه کرد زمانه درین جدایی ها رها شدی و دل من هنوز درگیر است برو ،برو به سلامت ،چرا که دیگر من جوانی ام پس غم ها شکسته و پیر است نترس حال بدی نیست ، کرده ام عادت! شبم که غرق به خون است و روز دلگیر است مباش فکر گلایه ز لحظه ای که گذشت گذشته طی شد و آینده جای تدبیر است مپرس از چه ملولی ، مپرس از حالم که دوست رفته و تنهایی ام نفس گیر است ! |
About![]()
آمده ام تا بنویسم بنویسم تا اشکهایی که پشت پلکهایم پنهان شده اند همچنان پنهان بمانند و تنهایی ام را فریاد نکشند Archivesمهر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 آذر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Links
حسرت خيس(شيما) |