|
دود می خيزد
| |||
|
دود می خيزد ز خلوتگاه من. كس خبر كی يابد از ويرانه ام؟ با درون سوخته دارم سخن. كی به پايان مي رسد افسانه ام؟ دست از دامان شب برداشتم تا بياويزم به گيسوی سحر. خويش را از ساحل افكندم در آب، ليك از ژرفای دريا بی خبر. بر تن ديوارها طرح شكست. كس دگر رنگی در اين سامان نديد. از درون دل به تصوير اميد. تا بدين منزل نهادم پای را از در ای كاروان بگسسته ام. گر چه می سوزم از اين آتش به جان، ليك بر اين سوختن دل بسته ام. تيرگی پا مي كشد از بام ها: صبح می خندد به راه شهر من. دود می خيزد هنوز از خلوتم. |
آسمان همچو صفحه دل من روشن از جلوه های مهتابست امشب از خواب خوش گريزانم كه خيال تو خوشتر از خوابست خيره بر سايه های وحشی بيد می خزم در سكوت بستر خويش باز دنبال نغمه ای دلخواه می نهم سر بروی دفتر خويش تن صدها ترانه می رقصد در بلور ظريف آوايم لذتی ناشناس و رؤيا رنگ می دود همچو خون به رگ هايم آه ... گوئی ز دخمه دل من روح شبگرد مه گذر كرده يا نسيمی در اين ره متروك دامن از عطر ياس تر كرده بر لبم شعله های بوسه تو می شكوفد چو لاله گرم نياز در خيالم ستاره ای پر نور می درخشد میان هاله راز ناشناسی درون سينه من پنجه بر چنگ و رود می سايد همره نغمه های موزونش گوئيا بوی عود می آيد آه ... باور نمی كنم كه مرا با تو پيوستنی چنين باشد نگه آندو چشم شورافكن سوی من گرم و دلنشين باشد بی گمان زان جهان رؤيائی زهره بر من فكنده ديده عشق می نويسم بروی دفتر خويش «جاودان باشی، ای سپيده عشق»
سپيده عشق
غمی غمناك شب سردی است، و من افسرده. راه دوری است، و پايی خسته. تيرگی هست و چراغی مرده. می كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند زمن آدم ها. سايه ای از سر ديوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها. فكر تاريكی و اين ويرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهانی. نيست رنگی كه بگويد با من اندكی صبر، سحر نزديك است. هر دم اين بانگ برآرم از دل: وای، اين شب چقدر تاريك است! خنده ای كو كه به دل انگيزم؟ قطره ای كو كه به دريا ريزم؟ صخره ای كو كه بدان آويزم؟ مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران را هم غم هست به دل، غم من، ليك، غمی غمناك است. ((سهراب سپهری))

محبت نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من اما نميدانم چرا دارم حسادت ميكنم گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت ميكنم رفتم كنار پنجره ديدم تو را با ديگري چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم تو التماسم مي كني جوري فراموشت كنم با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم ((مريم حيدر زاده))
خلوت يك شاعر کاش در دهكده عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی يود کاش اگر گاه کمی لطف به هم ميكرديم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب روی شفاف ترين خاطره مهمانی بود کاش دريا کمی از درد خودش کم می کرد قرض می داد به ما هرچه پريشانی بود کاش به تشنگی پونه که پاسخ داديم رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود چه قدر شعر نوشتيم برای باران غافل از آن دل ديوانه که بارانی بود کاش سهراب نمی رفت به اين زودی ها دل پر از صحبت اين شاعر کاشانی بود کاش دل ها پر افسانه ی نيما می شد و به يادش همه شب ماه چراغانی بود کاش اسم همه دخترکان اينجا نام گلهای پر از شبنم ايرانی بود کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر غرق اين زندگی سنگی و سیمانی بود کاش دنیای دل ما شبی از اين شبها غرق هر چيز که مي خواهی و مي دانی بود دل اگر رفت شبی کاش دعايی بكنيم راز اين شعر همين مصرع پايانی بود
یک فکر دیگر امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم گلدان زرد یاد را با تو معطر می کنم تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست ناچار این پرواز را این بار باور می کنم یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من به احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم یک شب اگر گفتی برو دیگر زدستت خسته ام آن شب برای خلوتت یک فکر دیگر می کنم صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن من هم ضریح عشق را غرق کبوتر می کنم شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو یک روز من این شعر را تا آخر از بر می کنم گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من اما چنان دیوانه ام که با غمت سر می کنم زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر می کنم
ز چشمت اگر چه که دورم هنوز پر از اوج و عشق و غرورم هنوز اگر غصه بارید از ماه و سال به یاد گذشته صبورم هنوز شکستند اگر قاب یاد مرا دل شیشه دارم بلورم هنوز سفر چاره ی دردهایم نشد پر از فکر راه عبورم هنوز ستاره شدن کار سختی نبود گذشتم ولی غرق نورم هنوز پر از خاطرات قشنگ توام پر از یاد و شوق و مرورم هنوز ترا گم نکردم خودت گم شدی من شیفته با تو جورم هنوز اگر جنگ با زندگی ساده نیست در این عرصه مردی جسورم هنوز اگر کوک ماهور با ما نساخت پر از نغمه ی پک و شورم هنوز قبول است عمر خوشی ها کم است ولی با توام پس صبورم هنوز
صبورم هنوز
سلام دوستای خوبم عید همتون مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید از زندگی بدون تو دل سیر میشود در عشق بی حضور تو تاخیر میشود من خواب دیده ام که جهان سبز میشود این خواب با کلام تو تعبیر میشود ای آنکه صبح مثل نگاه تو روشن است خورشید در نگاه تو تطهیر میشود دنیای پر شکوه بدون حضور تو مثل غروب ٬ ساکت و دلگیر میشود در چار سوی خاک به جرم قبول عشق دلهای بیقرار به زنجیر میشود پیغام می دهند که فرصت نمانده است سریع شتاب کن دل من ٬ دیر میشود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم. تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم. پس ازِ یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تورا از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ، ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد! کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد ! ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم وپرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت : تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
بعدازرفتنت!….
گوش کن ....
می شنوی ؟! در غروبی دیگر بوته ی نسترنی جانش باخت و تن عاشق یاس که چه بی جرم سرودش پژمرد یا صدای طوفان که ز بی سایه گی خود آشفت ! گوش کن .... می شنوی ؟! بر افق های نگاهم روشنی دوخته ام خسته ام زین افق بی رونق من و دستم گاهی به ترنم بخشی بر برگ گلی مشغولیم من و قلبم گاهی ریشه ی قرص محبت را در پای خسی می جوئیم
دوباره سلام
تا تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است سهم من از گردش دور زمان شادی نبود بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است
محاکمه ی عشق جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل ،و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود يعني فراموشي ،قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند تنها عقل و قلب در جلسه مادند عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تمام خواهشم از درد تنهایی است باور کن تمام هستی ام یک قلب رویایی است باور کن به یادت می نویسم تا دوباره باز گردی که کوچه بی تو در بن بست تنهایی است باور کن تمام دفترم بغض حضور واژه ها گردید و شعر رفتنم مرگی اهورایی است باور کن در این غربت پرم از های و هوی تلخ تنهایی سکوتم ، ناله ام ، بغضم تماشایی است باور کن نمی دانم به یاد روزهای درد خواهی بود و ایام پر از اندوه ، فردایی است باور کن ندانستم که تو معنای بودن را نمی دانی و قلبت پر زرنگ و عشق هر جایی است باور کن پس از تو انتظارم ، اعتبارم می رسد پایان و این انجام عشقی پاک و شیدایی است باور کن 
ماه رمضان ماه ضیافت الهی بر همگان مبارکباد
سلام به همگي اميدوارم حالتون خوب باشه
از همه ي كساني هم كه اومدند و نظر دادند ممنونم حالا بريم سراغ شعر آري آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست ![]()
![]()
![]()
![]()

شاید سلام
امروز که دوباره دلم گرفته است وهوای نوشتن به سرم زده است دوباره می نویسم. می نویسم که از غم وتنهایی فرار کنم می نویسم تا شاید اشکهایی که پشت پلک ها پنهان شده اند همچنان پنهان بمانند و تنهاییم را فریاد نکشند. دیگر از این زندگی یکنواخت وازاین روزگار نامرد خسته شده ام و می خواهم بدانم در دنیایی که انسان نمیتواند به خودش هم اعتماد کند چرا من به کسی که اسمش را دوست گذاشته بودم اعتماد کردم به راستی چرا من باید در میان چنین افرادی زندگی کنم... رفیق بی وفارا کمتراز دشمن نمی دانم شوم قربان آن دشمن که بویی ازوفادارد
گفتي كه به احترام دل باران باش باران شدم و به روي گل باريدم. گفتي كه ببوس روي نيلوفر را به عشق تو گونه هاي او بوسيدم. گفتي كه ستاره شو دلي روشن كن من هم چون گل ستاره ها تابيدم. گفتي كه براي باغ دل پيچك باش بر ياسمن نگاه تو پيچيدم. گفتي كه براي لحظه اي دريا شو دريا شدم و ترا به ساحل ديدم. گفتي كه بياد لحظه اي مجنون باش مجنون شدم و ز دوريت ناليدم. 
آمده ام تا بنویسم بنویسم تا اشکهایی که پشت پلکهایم پنهان شده اند همچنان پنهان بمانند و تنهایی ام را فریاد نکشند
id : redroz_a7